روز پنجشنبه ٢٩ آبان چند تا از همکارای مامان مهمان ما بودند
که قرار بود شب هم منزل ما بمانند.
ملیکای شیرین مامان از چند روز جلوتر ذوق آمدن دوستاش پرنیان ، متین و آوا کوچولو را می کرد.
دوستان مامان زحمت کشیده بودند یک کیک هم خریده بودند (سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه) که یک جشن کوچولو هم گرفتیم و بچه ها با شوق و ذوق
رقصیدند و بازی کردند و تعدادی هم عکس گرفتند.
خلاصه بعد از گذراندن یک شب پرخاطره جمعه صبح هم بچه ها را به پارک پردیسان بردیم و بچه ها آنجا از حیوانات دیدن کردند و کلی کیف کردند.
دختر قشنگ مامان هم که دلش نمی خواست از دوستاش جدا بشود بعد از رفتن پرنیان دوستش که آخرین مهمان ما بود کلی گریه کرد
و بهونه گرفت ولی این دو روز یک خاطره خوب برای خودش و مامانش شد....
از آنجایی که ملیکا جونم عاشق مسافرت و مخصوصا" سفر به شمال هستش با اینکه دو هفته پیش تازه از شمال برگشته بودیم (اوایل مهرماه) طی یک تصمیم فوری یک سفر دیگه برای استفاده بهتر از آب و هوای خوب شمال در فصل پاییز برای خودمون تدارک دیدیم .
اینبار با مامان بزرگ ماهی و عمه سوسن و خانواده اش همسفر شدیم که روز اول را به کندلوس رفتیم و کلی از طبیعت زیبای آنجا و همنشینی با همدیگه لذت بردیم
ملیکا هم با حسام کوچولو کلی بازی کرد و کیف کرد.
دو روز بعدی را هم با گشت و گذار تو فضای نمک آبرود و لب دریا و رفتن به میهمانی پیش دایی علی که همزمان با ما در سلمان شهر بود و کلی لذت بردن از فضا و آب و هوا گذراندیم. ملیکای خندان من هم در تمام این مدت با انرژی زیاد وشادی فراوان مشغول لذت بردن و بازی کردن با حسام بود.
دخترم الهی همیشه شاد باشی و از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری...
دختر گلم یک مدتیه که در مورد سیگار چیزهایی میپرسی که بابا وحید بهت گفته که سیگار چیز بدیه وسیگار کشیدن کار بدیه . چند روز پیش که بابایی آمده بود دخترم را از مهد کودک به خانه بیاوره وقتی منتظر تاکسی بودید یک پیرمردی هم درکنار شما منتظر تاکسی بوده که :
ملیکا: با صدای بلند و اعتراض آمیز میگه بابایی این آقا داره سیگار می کشه![]()
پیرمرد : با حالت دستپاچه میگه آخه من دندانم درد میکنه سیگار میکشم تا دندانم خوب بشه.
بابایی : تو دلش کلی به دخترم می خنده ![]()
دوباره دیروز پشت چراغ قرمز تو بغل من کنار بابا وحید نشسته بودی که یکدفعه :ملیکا ( با حالت تعجب ) : مامان این آقا داره سیگار میکشه
که دیدم تو ماشین بغلی دو تا پسر جوان هستند که یکیشان داره سیگار میکشه.
پسر جوان ( با عجله ) : سیگارش را قایم کرد و گفت آره کوچولو سیگار کشیدن کار بدیه ومن دیگه سیگار نمیکشم.
من و بابا وحید :

یک تولد برای دختر قشنگم تو مهد کودک برگزار میشود مامان نرگس و ملیکا به مهد کودک می روند . دوستان ملیکا همه خوشحال هستند دست می زنند و می رقصند و آقای دلقک هم می خواند وبچه ها شادی می کنند. مامان هم با شادی این لحظات را با دوربین
ثبت می کند.
در آخر هم یک زنبور و یک بادبزن قشنگ مربیهای مهربون مهد به ملیکا هدیه می دهند ملیکا با خوشحالی تمام به خونه بر می گرده .![]()
یک تولد کوچیکه دیگه هم به همراه دوستان برای ملیکا توی خونه گرفته میشود که ملیکا بازهم با شوق و ذوق مراسم را طی میکنه و با دوستش بازی می کنه و من باز هم از خدا می خواهم که دخترم سالیان سال با سلامتی و خوشحالی و شادی تولدش را جشن بگیره و خوشبخت باشه ...
پنجشنبه 18 تیرماه با کلی هماهنگی و عوض کردن شفیتهای بابا وحید با خاله شهناز که تازه از کانادا آمده بود و خاله گیتی و بچه هاش
و مامان ایران و بابایی دخترم را بر می داریم و پیش خاله رویا به زنجان می رویم ملیکا عسل مامان خیلی خوشحاله توی راه دائم با زهرا و اسماء و سجاد که تو ماشین ما هستند بازی میکنه و لذت میبره.
توی زنجان هم به اتفاق به موزه مرد یخی و رختشویخانه که از جاهای دیدنی و قشنگ زنجان هستش می رویم و از آنجا دیدن می کنیم و ملیکا کلی ذوق می کنه.
خلاصه اینکه این دو روزی که توی زنجان بودیم و زحمتهای زیادی که به خاله رویا و خانواده اش دادیم به پایان رسید و با کلی خاطره خوب به تهران برگشتیم.

دیشب 21 خرداد ماه بود و پنجشنبه شب و همه فامیل میهمان دایی بابک بودند بحث داغ روز انتخابات ریاست جمهوری و هرکس از کاندیدای خودش دفاع می کرد ملیکای همیشه خندان من هم با لذت تمام تو شلوغی خونه دایی بابک مشغول بازی و کیف کردن بود. دایی بابک بعد از شام مامان ایران را سورپرایز کرد و تولدش و روز مادر را که به فاصله کمی از هم قرار داشت براش جشن گرفت .عسل مامان هم دائم درمورد تولد و شمع فوت کردن و این چیزها صحبت میکرد به همه خیلی خوش گذشت و همه برای مامان ایران و تمام مامانهای آن جمع آرزوی سالها زندگی توام با سلامتی را کردند.و من در همانجا از خدا خواستم تا بتوانم ذره ای از زحمات مادر این دریای بیکران محبت را جبران کنم و قدر دان این نعمت بزرگ الهی باشم.
اول اردیبهشت ماه 88 تصمیم گرفتم دخترم را به مهد کودک بفرستم بعد از کلی تحقیق بالاخره مهد کودک کندو را انتخاب کردم دلم نمی آید دخترم را از خانواده جدا کنم مخصوصا" وقتی التماسهای تو را برای نرفتن به مهد کودک می بینم دلم آتیش می گیره.
خدا را شکر مربیهای مهد کودک با ملیکای من خیلی مهربون برخورد می کنند هنوز به مهد کودک عادت نکرده مریض می شوی یک مریضی که 15 روز طول میکشه
ولی بالاخره دخترم خوب میشود. ![]()
دوباره نذر می کنم و از خدا می خواهم دخترم به مهد کودک علاقه مند بشود بالاخره اول خرداد ماه که میشه دیگه ملیکای من به مهد کودک و مربیش علاقه مند شده از رفتن به مهد کودک لذت میبره و درباره اتفاقاتش برام صحبت میکنه خیلی خوشحالم خیلی....
فصل گلابگیری در کاشان است من و ملیکا جونم به همراه مامان ایران وبابایی و تعدادی از افراد فامیل به کاشان میرویم خیلی بهت خوش میگذره مخصوصا" که شیطونترین بچه فامیل (مهبد) هم در این سفر با ما هستش و دختر قشنگ من همش در حال بازی با اونه جای بابا وحید هم که در این سفر یک روزه با ما نیست خیلی خالیه .به باغ فین کاشان میرویم دخمل من همش توی حوض و جویهای آب باغ در حال بازی کردن است در اوج خوشحالیه
و اگه جلوش را نگیرم خودش را خیس آب میکنه .
در آخر سفر هم دربین راه یکجا که برای استراحت ایستاده ایم تو چمنها مشغول بازی با مهبد میشه بعد از چند دقیقه بابایی من را صدا میکنه و میگه دخترت را ببین به طرفت بر میگردم و می بینم مهبد را دلا کردی و داری سواری میگیری همه وقتی این صحنه را می بینند از خنده غش می کنند و من از خدا میخواهم که شادی وجودت را هیچوقت از ما نگیره ....